السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
371
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
خود مىباشد . اما وجود لنفسه چنين ويژگىاى را ندارد ، يعنى نمىتوان از آن صفتى انتزاع كرد و به غير نسبت داد ، چرا كه وجودش براى خودش هست و نه براى چيز ديگرى ، مانند وجود انسان ، به عنوان يك نوع تام جوهرى . اين وجود ، وجود انسان است و وجودى است براى خودش ، و نه براى چيز ديگرى ، و لذا وصفساز و نعتدهندهء به وجود ديگرى نمىباشد . وجود لغيره ، وجودى است كه داراى دو جهت مىباشد ، از يك جهت عدم را از ذات و ماهيت خود طرد مىكند ، و به ماهيت خودش ظهور و تحقق مىدهد ؛ و از جهت ديگر نقص و كمبودى را از شىء ديگرى بر طرف مىسازد و به آن وصف خاص مىدهد . توضيح اينكه وجود لغيره قسمى از وجود فى نفسه است ، و لذا داراى ماهيت مىباشد ، يعنى وجودى است كه ذات و ماهيتى را موجود و محقق مىسازد ، بر خلاف وجود فى غيره [ - رابط ] كه هيچ ذات و ماهيتى را محقق و موجود نمىكند . و به بيان ديگر ، وجود لغيره چون فى نفسه است ، « وجود الشىء » است ولى وجود فى غيره « وجود الشىء » نيست . از اين جهت وجود لغيره داراى ذاتى است كه مستقلا قابل تصور مىباشد . اما از طرف ديگر وجود لغيره وجودى است كه نياز به محل دارد ، و بدون محل نمىتواند در خارج محقق شود ، يعنى وجودى است كه « براى غير » تحقق پيدا مىكند ، و به همين دليل به آن محل وصف مىدهد و نقص و كمبودى را از آن بر طرف مىسازد . به عنوان مثال وجود علم ، از آن جهت كه يك وجود فى نفسه است ، داراى ذات و ماهيت مستقلى مىباشد كه از مقولهء كيف است و از اين جهت خود ، شيئى است در كنار ساير اشياء ، وجودى است كه از ماهيت علم طرد عدم مىكند . و اما از آن جهت كه يك نحوه وجودى است كه قائم به نفس بوده و براى نفس تحقق مىيابد و نه براى خود ، كمالى براى نفس مىباشد و جهل را كه نوعى نقص و ندارى براى نفس است تبديل به علم و آگاهى مىكند . وجودهاى عرضى همه از اين قبيل مىباشند ، زيرا عرض ماهيتى است كه وجودش براى موضوع مىباشد . وجود محمولى اين واژه گاهى بر خصوص وجود لغيره ، يعنى وجود رابطى ، اطلاق مىشود ، و گاهى در برابر وجود فى غيره به كار مىرود و مقصود از آن وجود فى نفسه است ، اعم از آنكه لنفسه باشد يا لغيره . و در بدايه و نهايه اصطلاح دوم